تبليغاتX
نگاره من

نگاره من

از تمامیه کسانی که از وبلاگ من دیدن کردند متشکرم

رفتی و آدمکارو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرند سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمیتونستی بمونیahmad

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 19:32  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 19:24  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 15:16  توسط احمد  | 

بردن

اون وقتي که فکر مي کني هيچ کسي نيست حرف دلتو بفهمه
 کسي هست که براي ديدنت روز شماری
 مي کنه  ... خدا به تو دو تا پا داد تا با اونها راه بري . دو تا دست داد تا نگه داری
 . دو تا گوش براي شنيدن داد
 و دو چشم براي ديدن .... ولي فقط يه قلب به تو داد ... مي دوني چرا ؟
چون قلب دوم تو رو به فرد ديگري داد

 !
جويبار لحظه ها جاري ... !

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 14:48  توسط احمد  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 14:45  توسط احمد  | 

واما عشق ودوست داشتن

بين عشق ودوست داشتن تفاوتهايی است آشکار که اول آن اين است

عشق می تواند يک طرفه باشد اما دوست داشتن دوطرفه است

درعشق می توان يکی را فدای ديگری کرد اما در دوست داشتن نه

پايداری عشق به مراتب بيشتر است تا دوست داشتن 

دوام عشق به سوختن است اما دوام دوست داشتن به دوست داشتن

عشق محدود است اما دوست داشتن نا محدود  

عشق خود خواه است اما دوست داشتن .....

عشق قرمز است اما دوست داشتن می تواند آبی ـ زرد ويا سبز باشد

عشق ديوانه است اما دوست داشتن عاقل

عشق حسود است اما دوست داشتن هرگز

عاشق شدن سخت است اما دوست داشتن آسان

عشق دروغين آشکار نيست اما دوست داشتن دروغين آشکار

عشق حقيقی آشکار است اما دوست داشتن حقيقی پنهان

عشق پاک وخالص است اما دوست داشتن می تواند نباشد

عشق می تواند طولانی اما ناپايدار باشد اما دوست داشتن می تواند کوتاه اما پايدار باشد

عشقی با عشق ديگری می تواند از بين برود اما دوست داشتن هرگزاز بين نمی رود

عشق يکی است اما دوست داشتن بسيار

عشق فراموش شدنی است اما دوست داشتن هرگز

فرصت برای عاشق شدن کم است اما برای دوست داشتن بسيار

عشق هزار بار می گويد عاشقم اما دوست داشتن يک بار می گويد دوستارتم

عشق بخيل است اما دوست داشتن بخشنده

عشق ميگيرد اما دوست داشتن می دهد

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 14:43  توسط احمد  | 

دوست داريم عاشق باشيم...

امّا وقتش که می‌شه...کم می‌آريم...لگد ميندازيم..میسوزونيم و ويروون می‌کنيم.

اسمش هم می‌ذاريم...عشق!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 14:37  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 15:25  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 15:24  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 15:17  توسط احمد  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 15:10  توسط احمد  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 15:9  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:54  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:53  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:50  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:48  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:45  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:36  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 14:30  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 14:52  توسط احمد  | 

                                      

۱۰۰۰ بار، ۹۰۰ جمله ي عاشقانه را در ۸۰۰ جاي مختلف بين ۷۰۰ نفر به ۶۰۰ زبان

مطرح کردم. ۵۰۰ نفر آنها ۴۰۰ جمله را به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند. ۱۰۰

برگ براي تو در ۹۰ روز، روزي ۸۰ مرتبه خواندم. ۷۰ جمله ي آن را در روز، روزي ۶۰

مرتبه به صورت ۵۰ تايي براي خودت تکرار کردي و ۴۰ تاي آن را آموختي پس از ۳۰

دقيقه ۲۰ بار آن را از تو سوال کردم و تو به ۱۰ سوال من ۹ مرتبه ۸ سوال ۷ جواب

صحيح دادي و در فاصله ي ۶ روز، روزي ۵ مرتبه در ۴ ساعت تو را به ۳ مکان از  

مکان هاي عاشقانه دعوت کردم ۲ ساعت التماس کردم تا ۱ مرتبه گفتي:

                                               دوستت دارم 

                                                                                     

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 14:48  توسط احمد  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 14:45  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 14:31  توسط احمد  | 

بـــنــــام آنـکــه هـسـتـــی را بــا عـــشــــــق آفــریـــد



عشــق یعنـی لحظـه هـای الـتهــــاب

عشــق یعنـی لحظه هـای نـاب نـاب

عشــق یعنـی قطـــره دردریـا شــدن

عشــق یعنـی دیــده بـــردر دوختـــن

عشــق یعنـی درفــراقــش سوختــن

عشــق یعنـی لالـه ای پــرپــر شــدن

عشــق یعنـی عـاشـق وشـیـدا شــدن

عشــق یعنـی گمشـدن ، پـیــدا شــدن

عشــق یعنـی لـیـلی و مجنــون شـدن

عشــق یعنـی صافی ، صداقت، مهربانی

عشــق یعنـی شـادی، شرافـت، میزبانـی

عشــق یعنـی محبـت، مهـــر، دیوانگــی

عشــق یعنـی مـــروت، دیـن ، بیچارگـی

عشــق یعنـی تــا ابـــد آبــــی شــدن

عشــق یعنـی لحظه ای بارانی و لحظه ای مهتابی شدن

عشــق یعنـی لــــذت یــک آرزو

عشــق یعنـی یـک بـلای مانـد گــــار

عشــق یعنـی هدیـــه ای از آسمـــان

عشــق یعنـی یک صفـــای سـازگــــار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 15:14  توسط احمد  | 

  تقصــــــير عاشقي است ما را که چاره نيست!

  دلهاي کوچه گرد با هم قواره نيست

                ديري است مانده ام پاي قرارمـــــــــان!

                 تصوير انتظار جاي نگاره نيست

   گلهاي کاغذي بوي تو را نداشت!

   بارون نخورده بود آري بهاره نيست

                  يادم نمي رود پند غريبه را   :

                                                          عشق جرقه اي هرگز هماره نيست!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 15:9  توسط احمد  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 14:52  توسط احمد  | 

ای کاش خدا ستیز را نمی آفرید

عشق و غروب و غرور و دروغ

که انسان به خاطر عشق

از روی غرور دروغ بگوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 14:34  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 14:23  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 14:7  توسط احمد  | 

امروز میخواستم یه چیزایی رو که ته دلم گیر کرده بود رو بنویسم    ولی بد با خودم گفتم شاید به بعضیها بربخوره.................ولی اگه نگم نه خودم راحت میشم.....نه اون میفهمه .................از این به بعد هر چی تو ذهنم باشه رو مینویسم     حالا میخواد بهش بربخوره یا  نه   دیگه  فرقی نمیکنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 13:50  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 15:18  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 14:48  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 14:26  توسط احمد  | 

 

سرخپوشانی که در بندید !

روزی من

از این فیروزه ای دهلیزِ تودرتو

شما را

بی صدا

آزاد خواهم کرد

                                                                              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 14:24  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 13:45  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 15:5  توسط احمد  | 

 

من تمومه قصه هام قصه ای توست                       اگه غمگینه اون از قصه ای توست

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 14:41  توسط احمد  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 14:26  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 14:9  توسط احمد  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 14:2  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 13:53  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 13:48  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 13:35  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 13:33  توسط احمد  | 

وفا را از درخت بیاموز

که حتی سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 13:22  توسط احمد  | 

مارو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند

     مارو باش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند

 

     مارو باش یه عمریه از عاشقی دم میزنیم

     عمریه که چونه ی زیاد و از کم میزنیم

 

      چی میشد اگه دروغ، تو لحظه ی ما جا نداشت

      چی میشد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت

 

      کاش میشد جای هوس رفاقتا رو نفروخت

      کاش میشد صداقتو رو تن هر آینه دوخت

 

      چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم

      واسه راه همدیگه خواسته ناخواسته سد میشیم

 

      جای مرهم واسه زخم عاشقا، نمک میشیم

      هرکی با ما صادقه باهاش پُر از کلک میشیم

 

      دلخوش هرکی شدیم تو زرد از آب در اومدش

      وقتی دلتنگی بیاد هیچکی نمیاد به دادش

 

      ندونستیم چرا وقتی نوبت ماس دیر میشه

      حرفای خوب واسه ما زخم زبون و تیر میشه

 

      شایدم ما ندونستیم زندگی چی شکلیه

      کی سر کاره کی نیس اصلاً دنیا دست کیه

 

      ما به هر حال میپریم بی چشم و دل بی پرو بال

      ما به مشکی دلخوشیم دورنگیا رو بی خیال

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 19:20  توسط احمد  | 

مارو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند

     مارو باش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند

 

     مارو باش یه عمریه از عاشقی دم میزنیم

     عمریه که چونه ی زیاد و از کم میزنیم

 

      چی میشد اگه دروغ، تو لحظه ی ما جا نداشت

      چی میشد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت

 

      کاش میشد جای هوس رفاقتا رو نفروخت

      کاش میشد صداقتو رو تن هر آینه دوخت

 

      چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم

      واسه راه همدیگه خواسته ناخواسته سد میشیم

 

      جای مرهم واسه زخم عاشقا، نمک میشیم

      هرکی با ما صادقه باهاش پُر از کلک میشیم

 

      دلخوش هرکی شدیم تو زرد از آب در اومدش

      وقتی دلتنگی بیاد هیچکی نمیاد به دادش

 

      ندونستیم چرا وقتی نوبت ماس دیر میشه

      حرفای خوب واسه ما زخم زبون و تیر میشه

 

      شایدم ما ندونستیم زندگی چی شکلیه

      کی سر کاره کی نیس اصلاً دنیا دست کیه

 

      ما به هر حال میپریم بی چشم و دل بی پرو بال

      ما به مشکی دلخوشیم دورنگیا رو بی خیال

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 19:20  توسط احمد  | 

مارو باش که فکر میکردیم میشه عاشق بود و موند

     مارو باش که فکر میکردیم میشه از عاشقی خوند

 

     مارو باش یه عمریه از عاشقی دم میزنیم

     عمریه که چونه ی زیاد و از کم میزنیم

 

      چی میشد اگه دروغ، تو لحظه ی ما جا نداشت

      چی میشد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت

 

      کاش میشد جای هوس رفاقتا رو نفروخت

      کاش میشد صداقتو رو تن هر آینه دوخت

 

      چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم

      واسه راه همدیگه خواسته ناخواسته سد میشیم

 

      جای مرهم واسه زخم عاشقا، نمک میشیم

      هرکی با ما صادقه باهاش پُر از کلک میشیم

 

      دلخوش هرکی شدیم تو زرد از آب در اومدش

      وقتی دلتنگی بیاد هیچکی نمیاد به دادش

 

      ندونستیم چرا وقتی نوبت ماس دیر میشه

      حرفای خوب واسه ما زخم زبون و تیر میشه

 

      شایدم ما ندونستیم زندگی چی شکلیه

      کی سر کاره کی نیس اصلاً دنیا دست کیه

 

      ما به هر حال میپریم بی چشم و دل بی پرو بال

      ما به مشکی دلخوشیم دورنگیا رو بی خیال

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 19:20  توسط احمد  | 

   یه تیکه نون حلال و پاک، سبزه و یک گلدون خاک

    یه کلبه و حوض و چمن، یه عشق بی تاب، تو و من

 

    بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم

    کلبه ای پر از من و تو، از من و تو ما بسازیم

 

    دور بشیم از همه مردم، واسه درد هم بمیریم

    با ستاره ها بخوابیم، با ترانه جون بگیریم

 

    کلبه ای اندازه ی عشق، باغچه ای حوض و گلدون

    سر تو باشه رو شونم مثه لیلا مثه مجنون

 

                                              تو بشی مادر گلها، من بشم بابای بارون

 

    من واسه تو واسه من کلبه ای میخوام که تو باغچه اش پر باشه از یاسمن

    حیاطشم سرتاسرش باشه چمن، فقط واسه تو واسه من

 

     تو کلبمون خدا باشه

                           خوشبختیمون قدّ تموم آسمون

                                                                   صاف و بی انتها باشه

 

     کلبه ای اندازه ی عشق، باغچه ای حوض و گلدون

     سر تو باشه رو شونم مثه لیلا مثه مجنون

 

                                              تو بشی مادر گلها، من بشم بابای بارون

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 19:19  توسط احمد  | 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

                         تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

                  تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا ؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

                      كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

                   تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه، من به هستي داشتم عمري

                      تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا؟

اگر بي روز و بي تقويم ماندم من

            به وصل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

                      براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه ها با تو طلوع تازه اي دارد

                 تو در صبح اساطيري پگاهم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

                 براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال اگر بد ترجمه كردي نگاهم را

                   به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گیرم

                 و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 19:17  توسط احمد  | 

مطالب قدیمی‌تر